| """
درگیرم، با افکار بی خروج،افکار نم کشیده ام بخار شده اند بر سقف اتاقم و ریزش هر قطره ی آن تلنگریست بر وجود برهنه ام این آشفتگی بنای آرامش مرا زیرو رو می کند آیا انسان مستحق این دوگانگی مدرن است؟ انسانهایی که تا دیروز فکورتر بودند اینک جز جنازه نیستند.. به گمانم فلج ذهنی که می گویند همین است. گویی تمام دنیا با افکار من در تضاد است تردید سر خود را بر گردانده و فقط به چهره ی من مات گشته ، بی میلی من به حلاجی واقعیت ها عجیب وسعت یافته ، شده ام دختری که سعی نمی کند حرفهای خودش را بفهمد و بفهماند ، اوف بر من و ذهنم.
+
88/05/03 -- ...!
من تنی را دیدم غرق گناه،که از جنس خود بیزار نبود،انسانهایی که دیگر حرفهای خودشان را نمی فهمند و فقط چند خطی را حفظ می کنند گفتن سردرگمی های اخیر آدمها چه فایده ای دارد؟ مگر نه این است که آنان خدا را نمی فهمند؟ برای انسانهای مسخ شده از ارزشهای خدا سخن گفتن فاجعه است... من زاده ی زمانی هستم که تفکرهای ناب رو به فرسودگی ست، زمانی که روشن فکران از ترس محو شدن القاب شیکشان به خود اجازه ی بیان نمی دهند، زمانی که اهل معتزله به عرصه ی دگرگونی رسیده اند، زمانی که اعتراض ها از ندانم ها نشأت مي گيرد و زماني كه تاريكي ايده ها، چشم را مي آزارد. تعداد آدمهايي كه به واقعيت پست خود ،خو كرده اند و بابتذال كشيده شده اند رو به افزايش است،آدمهايي كه آزادي را در سكس مي بينند. اين روزها معناي پاكي هر لحظه مجهول تر مي شود و ما بايد شاهد اين تغيير رقت بار و شوم دنياي مدرن باشيم كه ارزش هاي اخلاقي با كج فهمي انسانهاي نوپا به بستر مرگ مي روند. توصيف بعضي ها از خدا و دنيا بيشتر شبيه يك شوخي است كه انسان از شنيدنش به زهر خندي اكتفا مي كند! خدا چه رنجي مي برد... چرا هنوز روز و شب پا برجاست؟!
+
87/07/02 -- ...!
اين روزها زندگي مخفي من در درونم وسعت يافته است اعتمادم به آدمها در معرض نابوديست اعتقاداتم هر روز دستخوش تغييرات است بدسگالي... نگاه كن تمام وجودم به نفس نفس افتاده است در بيمارستان ذهن من هر روز انسانهاي بيمار متولد مي شوند انسانهايي كه حتي لحظه اي نمي توانند شبيه آنچه مي خواهم، باشند و اين نتيجه ي انديشه ايست كه ياري ام مي كند ذهنم پر شده است از خطوط گنگ اعتماد را ارزش دوام نيست وجودم موذيانه به اين فتح بزرگ مي خندد ،كه سنجاق شده ام به اين بي اعتمادي عجيب.. شايد بهتر است با بي اعتمادي سر كنيم، گوشه اي بايستيم و بگذاريم اعتماد ذره ذره رنگ ببازد.
+
87/03/26 -- ...!
مات، وسعت اشتهای نابودی را می نگرم احوالم از این دنیا که انسانها را مخمور خود ساخته مکدر است اندیشه ی رکیک من آشفتگی های مدام را تجربه می کند چنان با افکارم درگیرم که انسان با شیطان.... گزاف نمی گویم ،مرا ریاضتی ست عمیق نمی فهمم ، چرا مرگ بشريت فرا نمي رسد؟!! هیچ کس راهش را براستی نیافته انسانها طبق طمعی خام برای چشیدن طعم کال زندگی عصری سرد را رقم زدند.. حماقت های پی در پی معنا گراها برای اثبات چه چیز است ؟ آلودگی دنیا بیش از پیش افشا شده است چه بیجا بسته ایم خود را به دنیا...
+
87/02/15 -- ...!
من از جریان زندگی در اطرافم می ترسم مرگ دنیایی است که در حسرت زندگی در آن وامانده ام به سادگی مسکوت ماندم آن زمان که ریزش همه چیز را در خودم شنیدم چون دختری مطرود در سردی وجودم گم شدم اینک کنار تفکری تاریک در دور دست خودم نشسته ام و به ابعاد دنیا می اندیشم ..! چیزی نمی یابم باز هم راکد مانده ام در میان همهمه ی انسانهای پر دغدغه قبل از آن که دنیا باطلم کند خودم بختک شده ام به جان روحم پشت گمانی از جنس زمخت ترس پنهان شدن مسخره نیست ؟! باز هم پرسشهای سمج !
+
87/01/17 -- ...!
هيچ چيز مرا از اين وحشت بیرون نمی کشاند كنار خط زمان دراز كشيده ام و ثانيه ها را شمارش مي كنم مي ترسم از ثانیه های بعد از پشت تمام لحظات عمرم تيرگي من پيداست وجودم شبيه بيهودگي شده است چهره ام به پوچي گراييده.. از ميان عكس هاي خاك گرفته كودكي ام را تماشا كردم بيهوده بود.. بيهوده بود... ميان دو حس ترس و سردر گمي در رفت و آمدم خاموشي عواطف در من جان گرفته.. و من ، يك تن كه از خود بيزار است به جسارت آن ذهن كهنه كه به باورهاي همه خرده مي گيرد غبطه مي خورم.
+
86/12/06 -- ...!
فصل ها مرده اند من از کسالت لحظه ها بیمار گشته ام مبهوت مانند بیماری که در اتاقی خلوت بر صندلی آهنی بسته شده به نقطه ای خیره گشته ام و جمله ای نا مفهوم را با لبانی خشک هجی می کنم « رهایم کن از این تکرار....» من این عادت ذهنی ام را ترک نخواهم کرد کاش اندیشه ی ولگرد من آرام بگیرد تا لحظه ای هر چند کوتاه به خودم دقیق شوم ...گیج و حیران بی رحمانه عقده هایم را در گلو می شکنم.. من از این همه صورت بیگانه که در خواب به من می خندند می ترسم تقدیر چه آسوده هستی من را به تاراج برد و مرا در تشنج های دردناک رها کرد سکوت کردم و سالها پیش صدای اعتراضم را کشتم تا در سکوتی عمیق پنهان شوم ..در هجوم تردیدها خاموشی گرفتم و وجودم را به نابودی کشاندم من فنا را در عالم خویش احساس کردم...
+ 86/11/20 -- ...! |
|